|
بجز
بروی حروف بد جدایی نیست
بجز زچال و ز نیرنگ و بی خدایی نیست
که در ضمیر بشر جز ز شر ندایی نیست
فسرده بلبل و جزداغ را صدایی نیست
ولی فسوس که از باغبان ادایی نیست
ز عمق فهم به دوش کسی ردایی نیست
چو هست سود ببیند درآن فدایی نیست
چو حق نمی نگرد بهتر از گدایی نیست |
بخون
دل شقایق قسم که این هستی
به اشک لاله قسم که بزیر ریش و چپن
قسم به عبهر و شرمش که سرفکنده بزیر
اگرچه زندگی در اصل خویش سبز فضاست
بگوشه های چمن غنچه ها فراوانند
اگرچه باغ نشاید که باغبان نبود
کو آندلی که به هستی نگاه کند آگاه
دلی که راست ببیند کجاست هم نفسا |