|
به ياد آن دوست شب شکن (قيس) که دوری
او سخت است بر ياران ميچيد.
سالهاست يار پر شور من خاموش است، او
ديگر خالق نمي شود، تا
خلق کند حماسه ها را. او فقط يکبار خالق شد، من ديدم که او چگونه
خالق شد. آری من برای يک لحظه ناظر خلقتش هم بودم که پيش چشمانم
و چشمان هزاران خلق ديگر خلق گرديد. لحظه ای بعد ديدم که او خود خالق
شد و حماسه تاريخ آفريد. او خود قهرمان حماسه اش بود و پاره ای از
تاريخ مردم سرکوبش را پيش چشمان هزاران خلق حاضر به رخ شان کشيد و
فرياد زد اين است راز جاويدانگی مردان که اسطوره تاريخ تان گشت.
مم
او را بار اول بود که ديدم خالق شد، شب
بود. با نام او آشنا شدم، شب بود. ديدم حماسه می آفريند، شب بود.
حماسه هايش را در دل شب ديدم .آنجا ديدم که فانوس هنر به دست، دامن
شب می سوزاند و دل شب می دريد. او را در حماسه خالق ديدم، او را در
دهن و گوش ديدم، او را در کنفرانس شب ديدم سخن روز مي راند، او را در
پاسپورت گمشده ديدم دنبال هويتش بود. او را در صف انقلاب ديدم در دل
شب شعار حق سر مي داد و ارواح را به شورش فرا می خواند، با او در شب
اوماغ آشنا شدم، آنجا که او «توغی» بود و من «ياغی» گشتم، نسيم جاويد
از پشت پرده مثل باد زوزه مي کشيد: ياغی! بشور و بکوب مشت آهنين بر
فرق توغی....!
مم
و من، چگونه مي کوبيدم بر فرق او که با
من هم اتاق بود ـ هرچند قرنها ستم روا داشت بر من، از جهالت. و من
مشت محکم کوبيدم بر فرق او که خانه مان بدزديد. مشت من فرق دزد بشکست
و دل توغی گشود و قلب شب بشکافت، باز
.
هم شب بود.
مم
درد او همه شب بود، اما خود روشنائی که
به هرسو مي تابيد تا دل شب بشکافد وکمر شب بشکند، که چنين شد و در
جشن «شکست شب» زنجير به پای خورشيد بست تا مبادا رخ بگرداند خورشيد
از او. مم
او هنوز در چشم خورشيد مي تابد. و
خورشيد چشمش به ما.
مم
يادت گرامی باد قيس عزيز.
مم
عارف احمدی - لندن |